زندون دل...
پشت این پنجره ها دل میگیره
غم و غصه دلو تو میدونی
وقتی از بخت خودم حرف می زنم
چشام اشک بارون میشه تو میدونی 
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو می دونی
هر چی بهش میگم تو ازادی دیگه
میگه من دوست دارم تو می دونی
میخوام امشب با خدام شکوه کنم
شکوه های دلمو تو میدونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاس
چرا بخت من سیاس تو می دونی
پنجره بسته میشه شب می رسه
چشام اروم نداره تو می دونی
اگه امشب بگذره فردا میشه
مگه فردا چی میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو می دونی
هر چی بهش میگم تو ازادی دیگه
میگه من دوست دارم تو می دونی
غم تنهایی...
چرا وقتی که ادم تنها می شه
غم و غصه اش قد یه دنیا می شه
میره یک گوشه پتهون می شینه
اونجارو مثه یه زندون می بینه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
وقتی که تنها می شم اشک تو چشام پر می زنه
غم میاد یواش یواش خونه دل در می زنه
یاد اون شبها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل ... لب چشمه...می نشستیم من و یار
غم تنهایی اسیرت می کنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
می گن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه
دل این ادما زشته دیگه زیبا نمیشه
اون بالا باد داره زاغ ابرا رو چوب می زنه
اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمی شه
غم تنهایی اسیرت می کنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
تنگنا...
دلم از خیلی روزا با کسی نیست
تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست
شدم اون هرزه گیاهی که گلاش
پر پر دستای خار و خسی نیست
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
اسمون ابری شده
دیگه خارو خسی نیست
بارون از ابرا سبکتر می پره
هر کسی سر به سوی خودش داره
مثه لاک پشت تو خودم قایم شدم
دیگه هیچ کس دلمو نمی بره
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
اسمون ابری شده
دیگه خارو خسی نیست
ماهی از پاشوره بیرون افتاده
شاپرکها پراشون زخمی شده
نکنه تو بره گله هامون
گذر گرگ بیابون افتاده
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
اسمون ابری شده
دیگه خارو خسی نیست...